.com/
این وبلاگ اجازه سرهم نوشتن آدرس رو بعلت حسادت به انتقال به یه سرویس دهنده دیگه نمیده!شما به بزرگی خودتون ببخشید!این وبلاگ دیگه تا اطلاع ثانوی آپدیت نمیشه و اخبار رو منحصرا از وبلاگ جدید پیگیری کنید
.com/
این وبلاگ اجازه سرهم نوشتن آدرس رو بعلت حسادت به انتقال به یه سرویس دهنده دیگه نمیده!شما به بزرگی خودتون ببخشید!این وبلاگ دیگه تا اطلاع ثانوی آپدیت نمیشه و اخبار رو منحصرا از وبلاگ جدید پیگیری کنید
بهر حال از اونجایی که توی این دنیا به هیچ چیز و هیچ کس نمیشه 100درصد اطمینان کرد لذا ما به موازات اینکه این وبلاگ رو بعنوان اولین خونه ای که باهم آشنا شدیم حفظ خواهیم کرد و در عین حال سایت جدید رو فعال می کنیم.لذا فعلا توی این دوره انتقالی هر دو تا وبلاگ رو داشته باشید تا ظرف یک ماه آینده کاملا به خونه جدید بریم.
دوستان توی این مدت انتقالی ضمن کار با وبلاگ جدید هر جور ایده و نظر برای بهتر شدن خدماتش دارند بهم بگند.در ضمن همه تون توش عضو بشید و هنگام عضو شدن اسم واقعی تون رو بنویسید تا پذیرشتون رو اکسپت کنم.در ضمن تالار گفتگو رو فعال کنید.خوبی این وبلاگ اینه که جز خودمون کسی نمیتونه از ماجراهای اعجاب انگیز پردیس باخبر بشه!
منتظرتون هستم توی خونه جدید.گل و شیرینی یادتون نره...
آدرس: http://
www
.iran-managment.rozblog
.com/
http://s2.picofile.com/file/7344698274/emba_ut_910115_2_.doc.html
آقای مهندس بخردی به قولی که آخر ترم قبل داده بودند عمل کردند:طی صحبتی که باهم داشتیم امر کردند من مشخصات این اردوی تفریحی سیاحتی زیارتی دانشجویی آشنایی و.. رو براتون بذارم توی وبلاگ.دوستان نظرشون رو بگن و نهایتا بعد از جمع آوری نظرات یه تصمیم میگیریم.متن خود مهندس که واسم ایمیل کرده:
روزي يک مرد با خداوند مکالمه اي داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد، مرد نگاهي به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد، افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند، به نظر قحطي زده مي آمدند، آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمايند، اما از آن جايي که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
ظاهرا آقای دکتر برای اینکه ما این ترم این درس رو پاس کنیم برامون کار کلاسی در نظر گرفتند.لذا طی صحبتی که با ایشون بعنوان نماینده شما داشتم،قرار شد مشخصات کامل همه همکلاسی ها توسط من جمع آوری بشه و به ایشون بدم تا بعدا مشخص کنند دقیقا برنامه شون چیه واسه تک تک ماها.
لذا خواهش می کنم سریعا تا قبل از شنبه هر یک از شما این فایل رو دانلود کنه و بعد از پر کردن و ذخیره فایل به نام شخصی خودتون،اونرو به ایمیل من ارسال کنه.من پس از گرفتن مشخصات تک تک شما باید این فایل های اکسل رو توی یک فایل تجمیع کنم.از اون فایل یک نسخه هم به خودتون میدم.
تعلل هر کدوم از همکلاسی ها به ضرر خودشونه چون من شنبه هر کی مشخصاتشو فرستاده بود میدم به دکتر.
لینک فایل فرم دکتر تهرانی: http://s2.picofile.com/file/7352428381/form_dr_tehrani.xls.html
سال پيش من در شرکت سوئدى ولوو Volvo استخدام شدم. کار کردن در اين شرکت
روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.
پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.
دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.
یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیر!
دو ونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟
بله کاملا همینطور است.
دو ونسزو می گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم.
قرآن کتابی است که نام بیش از 70 سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است
و بیش از 30 سوره اش از پدیده های مادی و تنها 2 سوره اش از عبادات! آن
هم حج و نماز !
کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل قیاس نیست...
این کتاب از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لایش را بستند، لایه
اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد، جلدش رواج یافت و از آن هنگام که
این کتاب را ــ که خواندنی نام دارد ــ دیگر نخواندند و برای تقدیس و
تبرک و اسباب کشی بکار رفت، از وقتی که دیگر درمان دردهای فکری و روحی و
اجتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون درد کمر و باد
شانه و ... شد و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر در خواب گذاشتند
وبالاخره، اینکه می بینی؛ اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار روح
ارواح گذشتگانش و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد،
======================
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه
مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "
چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین
مبدل کرده ام .
یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته، یکی ذوق میکند که ترا فرش
کرده ،یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، یکی به خود می بالد که ترا
در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا
موزه سازی کنیم ؟
قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،
آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند
.. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ”
احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …
قرآن ! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،
خواندن تو آز آخر به اول ،یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان
که ترا حفظ کرده اند ، حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش
نکنند .
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .
آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ، گویی که قرآن همین الان
به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است
که به صلیب جهالت کشیدیم.